رساله اتوبوسیه

آبان ۱۹م, ۱۳۸۸

ساعت اداری تموم شده و شما خسته و داغون به سمت ایستگاه اتوبوس میرید.اتوبوس سی متر، جلوتر از ایستگاه نگه میداره و شما دوان دوان به سمت در عقب میرید و در آخرین لحظه از تکنیک‏های هالیودی استفاده می‏کنید و با گرفتن میله و یک جهش به داخل اتوبوس می‏پرید.

انتهای اتوبوس یک صندلی خالی پیدا می‏کنید و با لبخندی پیروزمندانه جلوس میکنید و تمام خستگی یک روز شلوغ کاری رو ، روی صندلی بی‏زبون خالی میکنید.

ایستگاه بعدی  تعداد زیادی دختر ، جیغ و ویغ کنان وارد میشن و شما هم با ترفند هدفون-واکمن ، مقداری اعصاب خودتون رو تسکین میدید.هنوز تا مقصد شما خیلی مونده ، و شما خوشحال از جایی برای نشستن به ترافیک نگاه میکنید و موزیک مورد علاقه‏اتون رو زمزمه میکنید.ایستگاه بعدی تعداد بیشتری از خانمها وارد اتوبوس میشند در این هنگام شما از بین سیل جمعیت قامت خمیده پیرزنی با موهای سپید رو تشخیص میدید.در این لحظه تمام کسانی که قدرت صندلی دارند ، سکوت می‏کنند و هرکس منتظر دیگری تا اینکه قدرتش رو به پیرزن اعطا کنه. پیرزن به طرف شما میاد و شما در دلتون آرزو میکنید که زودتر یکی این فداکاری رو انجام بده به ثواب اخروی برسه !

همه زیرچشمی به هم نگاه میکنند و هرکس خودش رو با چیزی سرگرم میکنه. اما شما بر و بر به پیرزن زل زدید و پیرزن با لبخندی ملیح شما رو وادار میکنه تن به ثوابی اجباری بدید.می‏تونید نگاه زیر چشمی مسافر ها رو حس کنید

هنوز نشستید …

و بلند می‏شید و در حالی که صداتون میلرزه رو به پیرزن میگید : خانوم شما بشینید. و پیرزن قامت خمیده با موهای سپید با یک جمله پیر شی جوون ، ثوابی اخروی رو کیلویی تقدیم شما میکنه و شما تا انتهای مسیر از میله های اتوبوس آویزون میشید و با خستگی به موزیک مورد علاقه‏اتون فحش میدید.

برچسب: ،
ارسال شده در جامعه، داستان، يه خورده يخ | نظرات (۳)

۳ پاسخدر “رساله اتوبوسیه“

  1. ناصر حسنی می‌گوید :

    با تمامی این تفاسیر: لذتی که در اتوبوس واحد هست، در هیچ تاکسی دربستی نیست. حضرت ناصر (ع) به خدا

  2. admin می‌گوید :

    احیانا این رو خودم توییت نکرده بودم :) )))

  3. ناصر حسنی می‌گوید :

    نمی‌دونم. یه دفعه به ذهنم اومد. منم نوشتم :)

گذاشتن یک پاسخ