از کودکی های یک عدد آیدا
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷
علیها و میلاد من را به بازی کودکی دعوت کردند.در این بازی قرار هست برای عکسهای خودمان داستانی هم تعریف کنیم
)
اولین عکسی که از من موجود می باشد درست چند ساعت بعد از تولد گرفته شده. همینطور که در عکس مشاهده می کنید با شاخه گلهای گلایور صورتی ازم استقبال کردند که سلیقه پدر گرامی یا پرستارهای محترم رو نشون میده ( موردم دوم صحیح است)! از همون اول کلی مو داشتم رو کله ام !

از همون ابتدا هم زورگو بودم و اگر توییت ها یا فرندفید من رو دنبال کنید میدونید چه زورگویی هایی در حق ملت میکنم. از همون ابتدا به داداش بزرگه زور میگفتم
آیدا : رکاب بزن.یالا..بزرگ شی یک حالی ازت بگیرم.من رو میخوای اذیت کنی اره..رکاب بزن ..بدوو

کلا آدم خوش خوراکی هستم و امکان نداره برای غذا خوردن ناز کنم ! در اینجا مشاهده میکنید که از ابتدا خوش خوراک بودم.البته امکان داره یه هو یک هفته هیچی نخورم ! ولی در موقابل پیشنهاد خوراکی دست و پام سست میشه و چشام برق میزنه
علاقه من به کامپیوتر از همان دوران کودکی و وقتی برای اولین بار در سن ۶ سالگی با این پدیده اشنا شدم شروع شد.خب اون موقع هم کامپیوتر داشتن برای خودش کلاسی بود دیگه ! ما هم میخواستیم برای دوستامون کلاس بزاریم هی این عکس نشون میدادیم و زبون درازی میکردیم که ما کامپیوتر داریم تو که نداری
بین خودمون باشه ها برادر بزرگه فقط میزاشت نگاش کنم ! البته الان برعکس شده
در اخر این گل رو هم تقدیم میکنم به تمام دوستهای گلم مخصوصا ویدا که یادم انداخت عکسام رو بیارم اسکن کنم
طبق سنت حسنه بازی های وبلاگی باید یک عده دیگه رو هم دعوت کنم. از سلنه ، اپیوم ، مریم شریف ، داداش امیر و زهرا اچ بی و خیزران و جودی آبوت و محمدصالح و هرکسی که دوست داره این بازی رو ادامه بده دعوت میکنم با پست عکسهای بچگی ملتی رو خندان کنند
)
ارسال شده در جنبش وبلاگي، داستان، شخصي، فراخوان، يه خورده يخ | نظرات (۱۳)





اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۴ ق.ظ
عجب تو همه عکسا مظلوم نمایی کردی
)))) اما انصافا خیلی آروم بودیا :دی اما اونجا که داری به ظرف شیرت نگاه می کنی آیا فکر می کردی در آینده همه چیو با هم بخوری ؟
)))) آیداااااااااااااا بسیار کودکی نازی داشتی عین الان که خیلی هنوز نازی .. لایک واسه اینکه یادت افتاد عکساتو ببری اسکن کنی و لایک واسه زورگویی :دی
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۷ ق.ظ
ویدا از اونایی بودم که میگفتن ” از آن نترس که های و هوی دارد ، از ان بترس که سر به زیر دارد”:)))
)))))
چشت ناز میبینه
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۹ ق.ظ
بابا مو قشنگ
))))) این دومیه خیلی مظلومه. گاز :دی
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۸ ق.ظ
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۰ ق.ظ
چه بچه ی کوچولو و شری بودی
)))) و عجب سوپر کامپیوتر پیشرفته هم داشتی D:
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ق.ظ
لایک برای چشم بصیرت فرزاد
)))
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱:۰۵ ب.ظ
از اول با کامپیوتر بزرگ شدی هاااا می شه در موردت کاریکاتور کشید!:دی
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱:۱۱ ب.ظ
آقا شما بکش ، استقبال میکنم
)
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۲:۱۳ ب.ظ
به به :* واسه همش , این آخریه خیلی شبیه الانته
) نگاهش خصوصا
)
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۵:۱۱ ب.ظ
یادم آمد
شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
یادم آمد
آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر. پیش من داشت.
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا!!
[Translate]
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۸:۴۵ ب.ظ
می نبیسیم :دی
[Translate]
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۴:۲۷ ب.ظ
ووووی خیلی عکس اولت نازه.مرسی آیدا جون حتما شرکت می کنم
[Translate]
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۴ ق.ظ
مرسی که بازی کردی
[Translate]