وقتی میخواهیم مهاجرت کنیم
آذر ۶م, ۱۳۸۸
از وقتی جو مهاجرت در خونه ما قوی شد ، حال و هوای اهالی منزل هم به طرز با نمکی تغییر کرده !
از همه جالبتر برادرهای کوچکترم هستند که عامل اصلی عملی شدن این تصمیم بعد از یک وقفه ۸ ساله شدند ، و آرزوهای این دوتا وقتی که از ایران خارج شدند !
امید کلاس پنجم هست و مدرسه دوزبانه میره و به خاطر همین زبانش تقریبا خوبه ( از من که بهتره :دی) . بهترین تفریحش یادگرفتن مشخصات آخرین مدل های بنز و بی ام و هست .تفریح بعدیش سرچ کردن آخرین کنسولهای بازی و لیست کردن قیمت های اونها به دلار هست تا در اولین فرصتی که از ایران رفت اقدام به خریداری کنه !
بزرگترین آرزوی امید ، بعد از رفتن از ایران اینکه بتونه به نمایشگاه های بزرگ ماشین و بازی بره و به خاطر ایرانی بودن مشکل ویزا نداشته باشه !
امیر کلاس دوم راهنمایی هست و مفید درس میخونه. بچه فوق العاده باهوشی هست و کلا ۱۰ سالی بزرگتر از سنش حرف میزنه. پدرم آینده امیر رو در اینجا اینطور میبینه : المپیادهای علمی مدال کسب میکنه ، رتبه عالی در کنکور ، قبولی در بهترین دانشگاه کشور ، زندانی شدن به خاطر فعالیت های سیاسی ، حبس و یا حتی اعدام ! این دقیقا تصور پدرم از آینده امیر هست !
امیر دوست داره از ایران بره تا بتونه با سرعت بالای اینترنت بازی کنه و تا میتونه بازی دانلود کنه ! دوست داره همه ( ازجمله من !) از ایران بریم که دیگه نگران دیر اومدن های من ؛در روزهای شلوغ تهران نباشه ! دوست داره ، بهترین دانشگاه های دنیا درس بخونه و از خوندن دینی و کتاب های وابسته بیزاره !
همچنین ایشون از اینکه با دوستهای خارجیش چت کنه و بگه ایرانی هستم احساس شرمساری میکنه و میگه دوست ندارم بگم ایرانی هستم !
اینها نمونه خیلی کوچکی از فرزندان نسلی هست که تمام دوران زندگی خودشون رو در دورانی زندگی کردند که ادعای تربیت فرزندان فلان و چنان داشت !
و البته خود من ، دلم میخواد از ایران برم تا فقط چند سال از جوونیم رو ، جوانی کنم !


آذر ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۴ ق.ظ
پس بلاخره پیمانه صبر بابا لبریز شد!,ولی حتماًقبل از رفتن خبر کن وصلتون کنم به یکی از منسوبین نزدیک در تورنتو مدیر یکی از بخشهای سرمایه گذاری رویال بانک در تورنتو است…
[Translate]
آذر ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۳ ب.ظ
تو تو تخت خودت خوابیدی و راحتی غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی
مدرسه میری و شانست واسه زندگی بالاس نمیشه ردش کنی دایی سخت نگیر
یه بابا داری که مث شیر پشت سرت مامانی که قلبش با قلب تو می تپه
حالا بزرگ تر می شی و می بینی زندگی چطور آدم و خم میکنه دایی سخت نگیر
همین جوری یادش افتادم …
[Translate]
آذر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۳ ب.ظ
کار خوبی می کنین
[Translate]
آذر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۴ ب.ظ
حتما مزاحمتون میشیم
[Translate]
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۴ ق.ظ
این خیلی خوبه که همه شما به دنبال خواسته هاتون هستید و اینو باور دارم که خیلی وقتها تو ایران .. واسه داشتن کوچکترین این خواسته ها … کلی باید سرو کله زد و یا اینکه بی خیالش شد و همین ها کمک میکنه که بی زار بشی از جایی که توش بدنیا اومدی .. اما بگم که اینور آب هم زندگی راحتی نیست … بخصوص واسه ما ایرانی های مهاجر … وقتی اومدی و کمی از مدت اومدنت گذشت .. به حرفم می رسی .. در هر حال موفق باشی
[Translate]
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۳ ب.ظ
خیلی که بالا و پائین کنی می بینیی باز هم بهترین شانسهای زندگیت رو اینجا داری! نه جای دیگه! مگر اینکه کلا اونجا به دنیا میومدی! چیزی برای جبران نیست!
[Translate]