بایگانی برای ’ روزانه‘ موضوع
حرف اضافه !
بهمن ۳م, ۱۳۸۸
صبح از خواب بیدار شدید . پتو رو میکشید روی سرتون و غرغر میکنید که اه دوباره یک روز دیگه با یه عالمه کار و دویدن از این ساختون به اون ساختمون !
حتی حوصله چایی دم کردن هم ندارید و ترجیح میدید از اخرین ساعات لذت سرمای پتو در یک صبح گرم زمستانی استفاده کنید.
بالاخره با فحش دادن به انواع روزگار و موهای ژولیده از خواب بیدار میشید. اول از همه پیچ رادیو رو باز میکنید که باز هم حرفهای همیشگی که بهبه چه روز بانشاطی ، وای چه هوای خوبی ، ای جان چه ترافیکی دلنشینی و امثال این جمله های تکراری ، حوصله شما رو سر میبره و چند تا فحش بیب دار نثار کسانی میکنید که لاجرم کاری جز امید دادن به شما ندارن.
شما یک شانس دیگه دارید. کنترل تلویزیون رو به دست میگیرد .
دو دل هستید.
هنوز نمیدونید میشه تلویزیون رو روشن کرد یا نه !
روشن میکنید.
چهره توپول یه بنده خدایی کل صفحه رو میگیره و شما دو قدم عقب میرید.
با احتیاط صدای تلویزیون رو زیاد میکنید تا دلیل سرخ شدن و قارقار خندیدن مجری رو بفهمید.
چند دقیقه بعد شما هم سرخ شدید از خنده و قارقار به حرفهای اضافه میخندید .
به همین راحتی یک صبح کسل کننده با روزی وحشتناک رو میتونید با دیدن حرف اضافه ، به یک صبح با کلی خنده و روزی پر از انرژی تبدیل کنید.
حرف اضافه هر روز صبح بین ساعت ۷:۱۵ تا ۷:۴۰ دقیقه ، با اجرای جلال سمیعی، در برنامه صبح بخیر ایران پخش میشود.
برای یه کم ورزش دادن به لبها و گونه های مبارکتون بد نیست یک بار حرف اضافه رو امتحان کنید.
پ.ن ۱ : این پست اصلا تبلیغاتی نیست و هرکسی که برداشت تبلیغاتی کرد مقصر خودش است.
پ.ن ۲ : حرف اضافه از دو سال پیش ما رو دامن گیر کرد !
برچسب: اجتماعی،تلویزیون،جلال سمیعی،حرف اضافه،صبح بخیر ایران،طنز تلخ
ارسال شده در جامعه، روزانه، کامپیوتر ، اینترنت ، آی تی | نظرات (۵)
معضلی به نام تراویان
بهمن ۲م, ۱۳۸۸
از طریق این تریبون اعلام انزاجار خودم رو نسبت به سایت تراویان اعلام می دارم.
۱- از وقتی برادرم به این بازی معتاد ( واقعا معتاد ، طوری که اگر یک روز بازی نکنه بدن درد میگیره و احساس میکنه زندگیش به پوچی رسیده ! ) قبض تلفن بین ۱۰۰ تا ۱۵۰ تومن میاد .
۲- این بازی به قدری وقت گیر هست که بازیکن ها روزی بین ۵-۶ ساعت باید وقت بزارن !
۳- افت شدید تحصیلی جناب برادر کوچیکه !
۴- اعصابی که از من خورد شد !
۵- اعصابی که از اهل خانه خورد شد !
۶- صدای وحشتناک برادر کوچیکه وقتی با اسکایپ با بقیه اعضا جلسه میزاره و ساعت ۱۱ شب موجب سلب آسایش ما میشه
خلاصه که یکی بیاد به من توضیح بده آخه که چی روزی چند ساعت وقت بی ارزشتون حروم این بازی احمقانه می کنید.
+آقایی که هم بازی برادر ۱۲ ساله من هستی ، خب عزیزم شما الاف و بی کار هستی چرا یکی دیگه رو با خودت تو چاه میبری !؟ چرا یه مشت دروغ تحویل یه الف بچه میدی که فکر کن طرف یک میلیارد سرمایه اش رو بزاره تو این بازی !!!
خب مرد مومن میبینی این بچه امتحان داره ، درس داره ، چرا بهش نمیگی برو بشین سر درست ! وقت برای الافی بسیاره !
+ یکی بهش گفته بود که با وجود اینکه زن و بچه ۲ ساله داره ، کارش که مدیریت فلان شرکت بوده ! بوده ول کرده که وقت کافی برای بازی داشته باشه ، این بچه هم باور کرده که روزی ۷-۸ ساعت بازی کنه یه شبه میلیاردر میشه و هرچی بهش گفتیم بچه اینا حرف مفته باور نمیکنه که نمیکنه !
واقعا واقعا اونی که اینا رو تحویل یه بچه میده چی تو ذهنش میگذره !!
پ.ن : الان که اینا رو دارم مینویسم دعوای مفصلی سر این بازی با برادرکوچیکه کردم. قبض تلفن ۱۲۰ تومن در طول ۱۵ روز و قطع شدن تلفن واقعا عصبانیم کرده.
برچسب: اعتیاد،تراویان،خانه مان سوز،زندگی بر انداز
ارسال شده در روزانه، کامپیوتر ، اینترنت ، آی تی | نظرات (۷)
از گفتهها … (۱)
دی ۲۸م, ۱۳۸۸
من مسئول تاریخ نیستم ، ولی مسئول تاریخی که در آن زندگی میکنم هستم.
یعنی الان.
گفتگو با پیام دهکردی-ایراندخت-دوره جدید شماره ۴۴
برچسب: تاریخ،ثبت
ارسال شده در ادب و هنر، از گفتهها ...، تاتر و سينما، روزانه | نظرات (۲)
صداها
دی ۲۸م, ۱۳۸۸
اون روز همه به طرز عجیبی خوشحال بودن. هم خانواده عروس و هم خانواده داماد که ما بودیم.
بالاخره جشن عقد پسرعموم بود و هر مراسم شادی که به پسرعموم ربط داشت ، باعث خوشحالی همه میشد.
سر سفره عقد هم میشد خوشحالی را در چهره تکتک مهمانها ببینی.
خطبه عقد خوانده شد و صدای کِل و موزیک عروسی بلند شد ، اما موزیکی که به گوش ما میرسید ، نه عروس و داماد.
با اینکه عروس و داماد ناشنوا بودند ، برای شلوغ کردن مراسمشون کسی کم نزاشت ، هر کسی به نوعی خوشحالی خودش رو به آنها نشون میداد.
حالا بعد از دو سال ثمرهی عشق آنها متولد شده. پسری که نه در دوران جنگ متولد شد که مانند مادرش در اثر انفجار بمب ناشنوا شود ، نه در دوران کمبود پزشک و دارو که مانند پدرش بخاطر منژیت ، شنواییش را از دست بدهد.
پسری وارد دنیای پر از سکوت پدر و مادرش شد تا با ضرب آهنگ لبان و دستانش ، صدا را به خانهاشان ببرد.
قدمش مبارک
برچسب: صدا
ارسال شده در روزانه | نظرات (۱)
مسافر داریم تا مسافر
دی ۱۸م, ۱۳۸۸
بیست دقیقهای بود که منتظر تاکسی بودم . خانم میانسالی هم قبل من ایستاده بود و از زیر چادرش معلوم بود کلی بار و بندیل داشت. از لباسهای مندرسش مشخص بود از زحمتکشانی هست که در منزلهای اطراف کار میکنه. اینجا جمعهها کلا تاکسی سخت پیدا میشه و شخصیها به نون و نوایی میرسن.
در همین حین که از سرما این پا و اون پا میکردم دو خانم سانتی مانتال ، با لباسهای آنچنانی ، تقتق کنان کنار من ایستادند.هنوز چند دقیقهای از آمدن تازه واردین به صف نگذشته بود ، ماشینی که فقط دو نفر جا داشت رسید. من منتظر موندم خانم میانسال خودش رو جمع کنه و سوار بشه .
هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که صدای تقتق کفشهای پشت سری هام بلند شد ، آن دو خانم سانتی مانتال به چابکی هرچه تمامتر سوار ماشین شدن و اصلا و ابدا هم به روی مبارک نیاوردند که ما هم وجود داشتیم !
عقل هم حکم میکنه از برخورد با این جور آدمها باید پرهیز کرد. چون اصولا جواب دندانشکنی بهت میدن که تا عمر داری از گرفتن حقت پشیمون میشی !
بعد خانم میانسال اومد پیشم و گفت : من بخوام برم فلان جا تاکسی هاش فقط از اینجا رد میشن ؟
گفتم بله همینجاست. یه خورده صبر کنید حتما میاد.
یه خورده نزدیک تر شد و آروم گفت : اخه این شخصی ها من رو سوار نمیکنن. میشه من کنار شما وایسم که فکر کنن با شمام ؟
من که واقعا تعجب کرده بودم گفتم باشه . من مشکلی ندارم !
چند دقیقه بعد که اقای پرایدی محترمی دوبس دوبس کنان جلوی پام ترمز کرد.
بنده هم عینک دودی رو صاف کردم در کمال خونسردی در رو باز کردم و به خانم میانسال گفتم بفرمایید. بماند که چهرهی آقای پرایدی مسافرکش شخصی ، درهم شد !
تو ماشین خانوم میانسال از مشکلاتش گفت و اینکه رفت و آمد به این منطقه چقدر براش سخته و روزهای تعطیل هم که اوج فاجعه است ! اینکه دیگران به چشم کارگر سطح پایین بهش نگاه میکنند . اینکه اگه اون نباشه هیچ کدوم از خانمهای خانهدار این مطقه حال و حوصله تمیز کردن خانه های چند صد متری خودشون رو ندارن.. و دیگه وقتی برای رفتن به کلاس لاغری و رقص پیدا نمیکنن..
اینکه سر هزار تومن زیاد کردن دستمزدش چقدر باید چونه بزنه و دست آخر هرچی “خانم” یا “آقا” گفت قبول کنه..
تمام مدت به این فکر میکردم که سطح فرهنگ و شعور ادمها نه به لباس ، نه محل زندگی ، نه متراژ خونه ، نه تحصیلات و نه به تمام ظواهری هست که فقط ظاهری اراسته و فرهیخته درست میکنه.
به این فکر میکردم که چقدر در جامعه ما انسانیت از بین رفته ، چقدر ما درگیر خودبینی ، خودبزرگ بینی شدیم.
اینکه خیلی از ما یادمون رفته که « تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت » .
ارسال شده در جامعه، روزانه، يه خورده يخ | نظرات (۴)

