۴ ساله شدم

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸

۳۱۶ نوشته

۸۹۴ دیدگاه

حاصل ۴سال نوشتن از زندگی !

پ.ن : کاش آرشیو وبلاگ دوران نوجوانی و روزهایی که مزه‌ی دانشجویی را چشیده بودم پاک نمیشد !

کاش میتوانستم خاطرات نوشتن از سال ۸۱ را برگردانم. روزهای خوب نوجوانی که تمام دغدغه‌ام کنکور بود !

ارسال شده در شخصي | نظرات (۱)

عادتی که، هرگز عادت نشد

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸

برای من هرگز بدخلقی های بدون دلیل و عصبانیت ماهیانه‌ام عادت نشد.

برای من عادت نشد که از دیدن خون ، نترسم .

برای من درد پا و کمر عادت نشد.

برای من هرگز عادت نشد از خودم خجالت نکشم برای پرخاشگری‌های ماهانه.

برای من عادت نشد ، از دل‌درد گریه نکنم.

برای من عادت نشد هر ماه دردی را تحمل کنم که از آن درد بیزارم.

برای من عادت نشد خودم را از دیگران پنهان کنم به دلیل ضعف و ناتوانی جسمانی.

برای من عادت نشد هر شب گریه کنم از درد خارج شدن خون.

برای من عادت نشد هنگام راه رفتن احساس کنم چیزی از وجودم خارج شده است و از آن نهراسم.

برای من عادت نشد هر ماه با خجالت بگویم دلیل بدخلقی‌هایم ، عادتی است که عادت نشد.

ارسال شده در شخصي | نظرات (۲)

یک توصیه !

اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸

پاک شد

ارسال شده در کامپیوتر ، اینترنت ، آی تی | نظرات (۱)

از رنجی که می‌برم!

اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸

شما تصور کن هلک و هلک کنان بروی منزل نو عروس، جهاز بینون؛ به‌به و چه‌چه کنی از وسایل خریداری شده و مثل دخترهای ترشیده ذوق کنی از اسباب و اثاثیه و توی دلت قارقار بخندی به حضار .

این وسط دلت می‌خواهد حداقل قری بدی در مجلس زنانه بلکه کمی از بی‌مزه گی مجلس کاسته شود و دلت خوش باشد به حرکات موزون !

حالا شما باز هم تصور کن شب قبلش والد و والده گرامی با ذوقی وصف ناپذیر در سمت دی‌جی مراسم ؛ مشغول آماده کردن سی‌دی آهنگ مراسم مربوطه باشد با خوانندگانی چون مرضیه ، بنان و جدیدترین موزیک آن برگردد به صفحه ۵ گلهای رنگارنگ گرامافون خدابیامرز !

مضمون آهنگها هم چیزی در حد آی امان امان و حوض و سوت بلبلی و چه‌چه و طنازی جمیله‌گان در قهوه‌خانه های ۴۰-۵۰ سال پیش.

مهمانی فردا را تصور می‌کنم که همگی دور عروس حلقه زدند و با آهنگها به چپ و راست می‌روند و می‌آیند و نیم‌نگاهی به جهاز عروس می‌اندازند و تخمین قیمت می‌زنند برای حرفهای خاله‌زنکی آتی.

برچسب: ،،،،
ارسال شده در شخصي | نظرات (۰)

بی اعتمادی

اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸

همین که دیگر منتظر شنبه‌ها نیستم تا ۹ صبح نشده ، روی دکه‌های روزنامه فروشی چشم بگردانم تا ” ایران‌ دخت ” را پیدا کنم ؛ به اندازه کافی ناراحتم میکند.

اینکه هر روز صبح ، آقای روزنامه فروش به دست “فوق العاده فوق العاده “گویان به سمت ماشین نیایید تا ” اعتماد ” را روی داشبورد بگذارد ، به اندازه کافی صبحهایم را کسل کننده خواهد کرد.

خلاصه خیلی بد است که ذوق هر روزت از بین برود.

ارسال شده در جامعه | نظرات (۱)